یه کابوس وحشتناک 6 روزه
جون دلم
نفسم عشقم همه کسم
امروز اومدم برات بنویسم از اون 6 روزی که واقعا مثل یه کابوس بود واسمون
اصلا دلم نمیخواست تو وبلاگت از خاطره های بد بنویسم ولی ..........
یه روز کاملا معمولی بود و مثل همیشه مشغول شیطونی و بازی بودی .من
سرما خورده بودم صبح رفتم
دکتر که به شما سرایت نکنه . ظهر که برگشتم بازم حالت خوب بود .... اما
عصر..... یهم دیدم تب داری اونم شدید ...... با مامان جون زود آماده شدیم و
بردیمت دکتر .گفت یه سرما خوردگیه ویروسیه ولی تبت خیلی بالا بود و
داشتی میسوختی چند تا دارو نوشت اومدیم خونه تا صبح تاله میکردی و
میسوختی الهی مامان فدات بشه .....
فرداش بازم تبت پایین نیومد با دایی مهدی بازم بردیم یه دکتر دیگه ولی تبت باز
همچنان بالای 39 بود
فردای اون روز با بابایی بردیمت تبریز اونم گفت ویرووسی ولی این تب لعنتی
همچنان بود و بزور دارو و پاشویه و شیاف چند ساعت پایین میومد و دوباره
همون آش و همون کاسه
خلاصه تو اون 6 روز هر روز بردیمت دکتر و هر روز یه داروی جدید
کاملا بی اشتها شدی و کلی لاغر شدی اونقد دلم میسوخت ولی داشتم ناله
هاتو میدیدم وقتی زل میزدی تو صورتم و گریه میکردی از بیحالی دلم ریش
میشد اونقد آمپول و دارو خوردی که آخر سر هم دکتر برات یه آزمایش خون و
ادرار نوشت چون ترسید که عفونت داشته باشی
اون روز بدترین روز بود واسم چون وقتی تو آزمایشگاه ازت خون میگرفتن نای
گریه کردن هم نداشتی و همچنان بیحال بغلم زار زار میکردی
ولی خوشبختانه نتایج آزمایش منفی بود و این بیشتر از همه چیز ما رو
خوشحال میکرد چون اگه زبونم لال مثبت بود باید بستری میشدی
خلااااااااااااااصه بعد از 6 روز کم کم تبت پایین اومد ولی همچنان بی اشتها
هستی و سرفه میکنی
خدایا به بزرگی و جلال و عظمتت قسم هیچ بچه ای مریض نشه و همه بیمارا
رو شفا بده (آمین )
تو این مدت هم مامان جون و باباجون و بابایی و دایی مهدی خییییییییلی
خیییییییییلی زحمت کشیدن .از همینجا دستشونو میبوسم و امیدوارم وقتی
بزرگ بشی قدرشونو بدونی
اونا همشون واقعا فرشته ان .....


یه کابوس وحشتناک 6 روزه
